مرتضى راوندى
100
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
نثر در تحريك عواطف و احساسات آدمى موثر است ، چه بسيارند شاعرانى كه از بركت يك اثر منظوم دلنشين ، پول كلانى كسب كرده يا مقام و موقعيّت معنوى شايستهيى به دست آوردهاند . تأثير شعر در نفس ابو الحسن دراج گفت به قصد ديدن ابو يعقوب يوسف بن حسين رازى از بغداد به رى رفتم ، در رى خانهء او را از هركسى پرسيدم گفت از آن بىدين چه مىخواهى ؟ آنقدر اين سخن را از مردم آن شهر دربارهء او شنيدم كه از آمدنم پشيمان و دلتنگ شدم . تصميم گرفتم بدون ديدنش به بغداد بازگردم با اين تصميم شب را در مسجدى خوابيدم چون روز شد پيش خود گفتم من از راه دور به قصد ديدن اين مرد آمده و زحمتها بر خود هموار كردهام خوبست هرطور هست او را ببينم ، بنابراين از محل او آنقدر استفسار كردم تا معلوم شد در مسجدى مىباشد ، بدانجا رفتم ديدم در محراب نشسته قرآنى فرا روى نهاده به قرائت مشغولست نزديكش رفتم سلام كردم پاسخ داد ، پرسيد از كجائى ؟ گفتم از بغداد ، گفت از گفتارشان چيزى پسنديدهاى گفتم آرى ، گفت بخوان ، اين شعر را خواندم : رايتك تبنى دائما فى قطيعتى * و لو كنت ذا حزم لهدمت ماتبنى نمونهيى ديگر : وقتى امير خلف سنجرى به شكار رفته بود بر شكل تركان ، كلاه كج نهاده و سلاح بربسته ، ناگاه از همراهان دور افتاد و مردى را ديد دراعه « 1 » بسته و بر خرى سياه نشسته و به سوى شهر مىرود ، امير بر وى سلام كرد ، آن مرد جواب داد . امير پرسيد از كجائى ، گفت از بلخ ، امير گفت به كجا مىروى ؟ گفت به سيستان نزد امير خلف مىروم شنيدهام مردى كريم است و من مردى شاعرم و نامم معروفى است شعرى گفتهام چون در بارگاه او خوانم از انعام او نصيبى يابم گفت بخوان ! خواند ، گفت چه مىخواهى به تو بدهد گفت هزار دينار ، امير گفت اى مرد براى شعرى هرگز به تو هزار دينار نمىدهد گفت پانصد دينار امير گفت آن هم زياد است گفت صد دينار امير گفت صد دينار هم زياد است به تو نخواهد داد گفت اگر بخواهد از صد دينار كمتر بدهد من هم دست و پاى اين خر سياهم را به فلان زنش مىكنم : امير بخنديد و برفت و چون به سيستان رسيد از دنبال او معروفى هم فرارسيد و به دربار امير آمد اما امير چون لباس شكار را از تن بيرون آورده بود معروفى او را نشناخت ،
--> ( 1 ) . جبّه ، جامهء دراز